داستان کوتاه: تنوع زیستی
در گوشهای از یک نهالستان بزرگ، میان ردیفهای منظم نهالها، نهال کوچکی از داغداغان رشد میکرد. همه چیز در آنجا دقیق و مرتب بود: ساقهها صاف، شاخهها متقارن و برگها یکدست. اما او کمی متفاوت بود. تنهاش اندکی کج بود و شاخههایش به شکلی نامنظم از دو طرف بیرون زده بودند.
کارگران نهالستان هر روز از میان ردیفها عبور میکردند و با نگاههای سریع ، نهالهای « استاندارد» را انتخاب میکردند. وقتی به او میرسیدند ، گاهی مکث کوتاهی میکردند و زیر لب میگفتند: «این یکی یک کم دفرمه است.»
نهال داغداغان کم کم این واژه را باور کرد. با خودش فکر میکرد: «شاید برای کاشته شدن مناسب نباشم. شاید نتوانم در طبیعت دوام بیاورم.»
باد ملایمی که عصرها از میان نهالستان میگذشت، شاخههای صاف همسایههایش را آرام تکان میداد و او با شاخههای نامنظمش احساس میکرد وصله ناجوری میان آنهاست.
روزی رسید که زمان انتقال نهالها به عرصه فرا رسید. کامیون آمد و کارگران شروع کردند به انتخاب . بسیاری از نهالهای صاف و زیبا برداشته شدند. درمیان آنها، او هم ناگهان انتخاب شد. با تعجب با خودش گفت: «واقعاً من هم ؟»
چند ساعت بعد، در دامنهای سنگلاخی و خشک کاشته شد. اینجا دیگر نهالستان مرتب و آبیاری منظم نبود. بادهای تند می وزیدند، خاک کم عمق بود و گاهی هفتهها باران نمیبارید. در اولین طوفان پاییزی، بسیاری از نهالهای راست و بلند خم شدند. بعضی شاخههایشان شکست. اما نهال داغداغان با تنهی کمی خمیدهاش، باد را بهتر تاب آورد. شاخههای نامنظمش فشار باد را پخش میکردند.
در تابستان بعد، وقتی آفتاب سوزان آمد، ریشههایش که کمی نامتقارن رشد کرده بودند، راه خودشان را میان سنگها پیداکردند و به رطوبتی پنهان در خاک رسیدند.
کم کم فهمید چیزی که در نهالستان «نقص» به نظر میرسید، در طبیعت یک مزیت بود.
یک عصر بهاری، وقتی نسیم از میان برگهایش میگذشت، به درختان جوان اطرافش نگاه کرد و با آرامش فکر کرد:
«تنوع، ضعف نیست. طبیعت راههای مختلفی برای بقا دارد.»
و نهال داغداغان که زمانی خود را ناهماهنگ میدانست، حالا بخشی از جنگل آینده بود؛ درختی که شکل متفاوتش، داستانی از سازگاری و تنوع ژنتیکی را در دل خود داشت.

نظر شما :