کاریداستانک «لقبِ ناصواب»

۰۶ تیر ۱۴۰۵ | ۱۵:۰۹ کد : ۹۷۱۴۰ یادداشت / روایت
تعداد بازدید:۴۰۰۴
کاریداستانک «لقبِ ناصواب»
طرح و داستان: رحمت اله کاردان، دفتر مهندسی و مطالعات سازمان منابع‌طبیعی و آبخیزداری کشور «بر گرفته از داستان نبرد اقلیمی در سرزمین عشق»

برای هوشنگ لقبِ بی‌مسمایی گذاشته بودند و معروف شده بود به «هوشنگ کله‌پز». این لقب نه به خاطر کسبش یا شغل آبا و اجدایش باشد، بلکه به خاطر رفتارش بود. این لقب دهان به دهان چرخید تا موجب شد، صنف کله‌پزان روستا از تصاحب ناصواب لقبشان توسط «هوشنگ کله‌پز»، اول به خانواده‌اش عارض شدند و چون جوابی نگرفتند، پس به نزدیک‌ترین محکمه شکایت رسمی ارائه نمودند و به دلیل نبود اسناد محکمه‌پسند در پرونده، دستشان به جایی نرسید. حتی کارتِ ویزیت یا تابلوی سرمغازه‌ای با چنین لقبی تهیه یا نشر نشده بود و نمی‌شد تنها بر روی حرف‌های شفاهی و شکمی و داشتن فندک در جیب، جرمی را ثابت نمود. هر روز بر تعداد شاکیان رفتارش به ویژه در آخر کشت سالیانه افزون می‌شد و انظار می‌دادند که از رفتارش هر چه زودتر دست بردارد تا عقوبت نبیند. رفتار نکوهش‌شده‌اش؛ «کزدادنِ»آنچه زاید می‌پنداشت؛ بود.

او پُرز لباسش را با فندک کز می‌داد. برای جلوگیری از موخوره‌ی موی سرش و در برخی از نقل‌قول‌ها، موهای روی گوش یا خالِ بزرگ دماغش را برای عدم رشد مجدد کز می‌داد و این رفتار از کزدادن موهای «کله و پاچه» به سبک کله‌پزان الگوبرداری شده بود و با چنین الگوبرداری لقبش را دریافت کرده بود. داشتن همیشگی فندک در جیبش، او را در مظان اتهام سیگاری‌بودن و حتی معتادبودن قرار داد، ولی این سوء‌رفتار هرگز ثابت نشد، چون عقیده بر آن داشت که فندک را برای آتش‌زدن چیزهای زاید؛ از جمله سیگار اختراع کرده‌اند. وانگهی اتهام کهنه‌سازی حاشیه اشیاء؛ اوراق و اسناد با کزدادن آتش فندک را قبول نکرد و نه تنها جرم نمی‌دانست، بلکه ندامتی در چهره‌اش دیده نشد، چون فکر می‌کرد تمام آن چیزها مال خودش است

القصه، شغلِ شریفش؛ کشاورزی به ویژه کشت گندم و جو بود؛ ولی وسوسه‌ی آن عادتِ بدش حتی در مزرعه؛ دست از سر او بر نمی‌داشت، به طوری ‌که «کاه و کلش» پس از برداشت محصولش را؛ چند سالی بود که کز می‌داد و گاهی سراغ تک‌تک ساقه‌های آتش نگرفته می‌رفت تا عادتش را جاری و ساری سازد. برای خلاص‌شدن از دست بقایای گیاهی از نظر او؛ زاید، آتش‌زدن راحت‌ترین روش بود. شاید شنیده بود که «کوچک زیباست.» اما نمی‌دانست آتش هرچند کوچک در توده‌ی کاه و کلش، مصیبتی عظماست. آن خدابیامرز در آخرین کزدادن کاه و کلش در وسط مزرعه؛ حواسش به تغییر وضعیت خروسِ‌آهنین بادسنج مزرعه‌اش نبود و غول ‌آتش آن آتش‌بیارِ معرکه را در بغل گرفت. با گُرگرفتن کاه و کلش؛ هوشنگ در محاصره آتش جان داد و در آن وخامت اوضاع، خروسِ‌آهنی پا به فرار گذاشت. با آن مرگ، پرونده‌ی «لقبِ ناصواب» در محاکم به طور خودکار بسته شد. البته پرونده‌ی جدیدی در باب سرایت آتش به چندین هکتار مزارع آماده به برداشتِ، انبار علوفه، دو مخزن بذر، تلف‌شدن صد راس گوسفند متعلق به همسایگان و خاکسترشدن درختان و مراتع منابع طبیعی برای وراث «هوشنگ جزغاله‌شده» باز شد که ورثه را مجبور ساخت تا چندین سال، راهروی محاکم تا دیوان عالی را در عقوبت آن کز، گز کنند و پرداخت پول حاصل از فروش اموال و زمین آن متوفی؛ جوابگویی خساراتِ همسایگان نشد، چه رسد به خسارات وارد شده به منابع طبیعی.  


نظر شما :

علیرضا ۰۶ تیر ۱۴۰۵ | ۱۵:۳۲
خوب بود.
همتی ۰۸ تیر ۱۴۰۵ | ۰۷:۴۰
داستان جالبی بود
مریم محمدی ۰۸ تیر ۱۴۰۵ | ۱۴:۴۱
هوشنگ کله پز از دیدگاه روانشناسی شبیه به فردی است که دارای جنون آتش افروزی هستش که در این مورد فرد از آتیش لذت می‌برد و به صورت مکرر انجام می‌دهد اما منافع مالی یا قصد و غرض در کار او نیست