داستان کوتاه: زندگی در مرگ

۲۰ تیر ۱۴۰۵ | ۰۷:۴۵ کد : ۹۷۶۳۷ اخبار سازمان
تعداد بازدید:۱۰۸
داستان کوتاه: زندگی در مرگ
نویسنده: زهرا آدبش؛ رئیس گروه مطالعات و مدیریت جامع دفتر مهندسی و مطالعات

زندگی در مرگ

من در دل یک راش کهنسال هیرکانی – راش شرقی (Fagus orientalis) به دنیا آمدم؛ درختی بلند که سرش در مه گم می‌شد و تنه‌اش بوی سال‌های دور را می‌داد. چوبش از باران‌های قدیمی از سکوت، از خزه، از خاطره پر بود،. مادرم یک سوسک شاخک‌دراز راش (Morimus asper) بود؛ با بدنی خاکستری، لکه‌های سیاه مخملی و شاخک‌هایی بلند که انگار می‌توانستند بوی خانه را از دورترین فاصله‌ها بخوانند. ما از گونه‌های وابسته به چوب‌های مرده در جنگل‌های پهن‌برگ‌ایم که حضور ما نشانه تداوم فرآیندهای طبیعی و سلامت زیستگاه‌های جنگلی به شمار می‌آید. ما می‌توانیم در چوب کهنه بسیاری از درختان پهن‌برگ زندگی کنیم؛ در راش، افرا، نارون، ممرز، بلوط و چندین درخت دیگر. اما مادرم در این جنگل، راش شرقی را انتخاب کرد. چون راش‌های پیر، تنه‌هایی بزرگ و مرطوب دارند؛ چوبشان آرام‌تر می‌شکند، دیرتر فرو می‌پاشد، و برای سال‌های طولانی پناه امنی برای لاروهایی مثل من می‌سازند. برای مادرم، راش فقط یک انتخاب نبود؛ مطمئن‌ترین وعده زندگی بود. او در هوای مه‌آلود پرواز می‌کرد، در میان ستون‌های سبز جنگل و با شاخک‌هایش بوها را می‌خواند: بوی برگ خیس، بوی خاک باران‌خورده، بوی پوست درختان پیر و بوی آرام چوبی که زمان در آن نشسته بود. سرانجام، همان بو او را به تنه‌ای افتاده از راش رساند؛ تنه‌ای پوشیده از خزه، آرام خوابیده بر بستر برگ‌های پوسیده. درختی که شاید سال‌ها سایه بر سر جنگل گسترده بود و حالا، در سکوت، قرار بود گهواره نسلی تازه شود. مادرم در شکافی باریک زیر پوست آن چند تخم گذاشت. یکی از آن‌ها من بودم. سپس رفت؛ سبک، خاموش، همچون سایه‌ای که میان تنه‌های مه‌آلود جنگل محو می‌شود.

وقتی از تخم بیرون آمدم، جهانم تاریک بود، اما زنده. صدای قطره‌هایی را می‌شنیدم که از جایی در بالا فرو می‌افتادند، زمزمه آهسته قارچ‌ها را حس می‌کردم، و بوی درخت را در همه‌جا می‌چشیدم. من شروع کردم به جویدن چوب راش. برای من غذا بود؛ اما برای جنگل، آغاز یک بازگشت. من در دل چوب راه می‌ساختم، تونل پشت تونل. از پی من، قارچ‌ها و باکتری‌ها می‌آمدند، و چوب سخت دیروز آهسته‌آهسته به خاک فردا تبدیل می‌شد. سال‌ها در همان تنه ماندم. زمستان‌ها می‌آمدند و می‌رفتند. سرما در دیواره‌های چوب می‌نشست. تابستان‌ها رطوبت از همه‌جا بالا می‌آمد و بوی جنگل غلیظ‌تر می‌شد. گاهی صدای دارکوب پشت‌سفید (Dendrocopos leucotos) را می‌شنیدم؛

تق… تق… تق…

مثل کسی که بر در پنهان جهان می‌کوبد. من کوچک بودم، پنهان بودم، اما بی‌اهمیت نبودم. ما سوسک‌های چوب‌خوار، در خاموشی، به جنگل کمک می‌کنیم نفس بکشد. چوب‌های افتاده را به چرخه زندگی بازمی‌گردانیم، مواد را به خاک پس می‌دهیم، و راه را برای زندگی‌های دیگر باز می‌کنیم.

روزی زمان دگرگونی فرا رسید. در انتهای یکی از تونل‌ها اتاقکی ساختم و در آن، در سکوت کامل، به شفیره بدل شدم. بدنم تغییر کرد. پاها شکل گرفتند، بال‌ها کامل شدند، شاخک‌هایم بلند و بلندتر شدند تا سرانجام من به آنچه باید می‌بودم تبدیل شدم: یک سوسک شاخک‌دراز راش وقتی پوسته شفیره ترک خورد، نور برای نخستین بار به من رسید. نور از میان برگ‌های راش عبور می‌کرد. مه هنوز میان تنه‌ها سرگردان بود. هوا بوی خاک خیس و چوب باران‌خورده می‌داد. به بیرون خزیدم و روی پوست درخت ایستادم. شاخک‌هایم را در هوای مرطوب تکان دادم. بوی راش کهنه هنوز در جنگل جاری بود. بوی زندگی‌ای که آرام و بی‌صدا از دل مرگ سر بر می‌آورد.

در جنگل، هیچ پایانی، واقعی نیست. درخت کهنسالی که روی زمین می‌آرامد، فصل تازه‌ای را برای زندگی آغاز می‌کند؛ پناهگاهی برای قارچ‌ها، حشرات، پرندگان و هزاران جانداری که هر یک رشته‌ای از تار و پود جنگل‌اند.

در جنگل هیرکانی، زندگی و مرگ در برابر هم نیستند ادامه یکدیگرند.


نظر شما :